تازه هاي دين و فلسفه تازه هاي کامپيوتر تازه هاي ادبي تازه هاي علمي

آخرين ارسال ها

مقدمه ی کتاب استیو جابز اثر والتر ایساکسون

ديدن پيوند: http://www.applestan.com/archives/8561

نوشتن این کتاب چگونه آغاز شد…

در اوایل تابستان ۲۰۰۴ ٬ یک تلفن از طرف استیو جابز به من شد. او همیشه با من رفتار دوستانه ای داشت که البته در طی سالیانی که با هم آشنا بودیم این رفتار شدت های مختلفی داشت. مخصوصا در زمان هایی که او در حال ارائه ی یک محصول جدید بود و می خواست که بر روی جلد مجله ی Time قرار بگیرد و یا اینکه در CNN بر روی آن مانور داده شود. CNN و Time جاهایی بودند که من در آنها کار می کردم. اما در آن زمان که دیگر در هیچ کدام از آنها مشغول به کار نبودم٬ خبر زیادی هم از او نداشتم. ما کمی در مورد موسسه ی Aspen که من تازگی در آن مشغول شده بودم صحبت کردیم و او را برای سخنرانی در محوطه ی تابستانی موسسه مان در کلرادو دعوت کردم. او دعوت من را با خوشحالی پذیرفت٬ اما نه برای آنکه سخنرانی کند٬ بلکه می خواست تا با هم کمی قدم زده و بتوانیم صحبت نماییم.

این درخواست او کمی عجیب به نظر می رسید. من هنوز نمی دانستم که یکی از راه های مورد علاقه ی او برای صحبت های مهم قدم زدن های طولانی است. بالاخره در این قدم زدن مشخص شد که او از من می خواهد که زندگی نامه اش را بنویسم. در آن زمان به تازگی زندگی نامه ی بنجامین فرانکلین را منتشر کرده بودم و در حال نوشتن یک زندگی نامه در مورد آلبرت انیشتین بودم. واکنش اولیه ی من به همراه کمی شوخی و تعجب آن بود که چگونه او خودش را در آن زمان یک انسان کاملا موفق می دانست. چرا که فرض من در آن زمان آن بود که او در میانه ی راه یک شغل نوسان دار می باشد که هر لحظه امکان بالا یا پایین رفتن موفقیت آن بود. من با کمی درنگ پاسخ منفی دادم و گفتم فعلا نه. شاید یک یا دو دهه ی بعد هنگامی که او بازنشسته شد آن کار را انجام دهم.


والتر ایساکسون
من او را از سال ۱۹۸۴ هنگامی که به منتهن آمد تا در یک مهمانی ناهار با نویسندگان Time شرکت کند و از مکینتاش خودش تعریف کند می شناختم. او حتی آن زمان هم انسان جسوری بود به طوری که به یکی از مسئولان Time برای آنکه مقاله ای بسیار صریح نوشته بود و او را آزار داده بود شدیدا پرید. اما بعد از آنکه با او صحبت کردم٬ مانند بیشتر افراد دیگری که او را دیده بودند شیفته ی قدرت جذابیت او شدم. بعد از آن جریان ما همچنان حتی بعد از اخراجش از اپل با هم در تماس بودیم. هنگامی که او چیزی برای نشان دادن داشت٬ نظیر کامپیوتر NeXT یا فیلمی از Pixar ٬ شعاعی از جذابیت و فریبندگی او دوباره بر روی من متمرکز می شد. او مرا به رستوران سوشی ای در پایین منهتن دعوت می کرد و هر بار به من می گفت که چیزی که در حال ساخت آن است بهترین چیزی است که تا به حال ساخته است. من از او خوشم می آمد.

هنگامی که او به تاج و تخت اش در اپل بازگشت٬ او را بر روی جلد مجله ی Time قرار دادیم و خیلی زود او نیز شروع کرد به ایده دادن راجع به افرادی که ما به صورت سریالی در مجله به عنوان افرادی که بیشترین تاثیر را در قرن ما داشته اند معرفی می کردیم. او کمپین تبلیغاتی Think Different یا متفاوت فکر کنید را راه انداخت و تصاویری شمایلی از برخی از افرادی که ما نیز به آنها برای مطالب سریالی مجله مان فکر می کردیم را در آن نشان داد. او تلاش برای تشخیص تاثیرگذاری تاریخی را بسیار جذاب می دانست.

هنگامی که من پیشنهاد او را برای نوشتن زندگی نامه اش تقریبا رد کردم٬ هر چند وقت یک بار با او در تماس بودم. یک بار به او ای میل دادم که آیا چیزی که دخترم به من گفته است حقیقت دارد که لوگوی اپل تجلیلی از Alan Turing ( دانشمند انگلیسی کامپیوتر که کدهای زمان جنگ آلمان ها را رمزگشایی کرد و سپس با گاز زدن یک سیب که در آن سیانور ریخته بود خود کشی کرد ) می باشد؟ او پاسخ داد که ای کاش به آن فکر کرده بود٬ اما نه برای آن نیست. این ای میل باعث شد تا مطالبی را راجع به تاریخچه ی اپل بفهمم و به صورت ناخودآگاه انگار که می خواهم کتابی در این زمینه بنویسم در حال جمع آوری سرنخ بودم. هنگامی که زندگی نامه ی انیشتین من منتشر شد٬ او به یکی از مراسم های رونمایی از کتاب در Palo Alto آمد و من را به کناری کشید و دوباره پیشنهاد خود را تکرار کرد و متذکر شد که او موضوع خوبی برای یک زندگی نامه است.

پافشاری او در این زمینه کمی مرا گیج کرد. او مشهور بود به اینکه حریم شخصی اش را بسیار حفظ می کند و حتی فکر نمی کنم که اصلا یکی از کتاب های من را هم خوانده باشد. اما باز هم پاسخ دادم که شاید روزی این کار را انجام دادم. اما در سال ۲۰۰۹ در زمانی که او دومین مرخصی پزشکی اش را گرفته بود همسرش Laurene Powell بدون تعارف به من گفت : « اگر می خواهی روزی کتابی در مورد استیو بنویسی٬ بهتر است این کار را همین الان انجام دهی. » من به او اعتراف کردم که زمانی که او اولین بار ایده اش را با من مطرح کرد هیچ اطلاعی از بیماری او نداشتم. او نیز گفت تقریبا هیچ کس آن زمان نمی دانست. همسرش برای من توضیح داد که استیو حتی به او درست قبل از اینکه به اتاق عمل برای جراحی سرطانش برود زنگ زده است و تا آن زمان نیز به هیچ کس در این مورد چیزی نگفته است.

در آن زمان بود که من تصمیم به نوشتن این کتاب گرفتم. جابز با این تصمیم که هیچ کنترلی بر روی نوشته های من نخواهد داشت من را شگفت زده کرد. او گفت : « این کتاب توست٬ من حتی آن را نمی خوانم. » اما کمی بعدتر در پاییز او تصمیم گرفت که همکاری خاصی در این زمینه دیگر انجام ندهد و من نمی دانستم اما گویا به این خاطر بود که بیماری اش به دوره ی سختی رسیده بود. او دیگر تلفن های من را پاسخ نداد و من هم این پروژه را برای مدتی کنار گذاشتم.

اما٬ به صورت غیر منتظره ای در شب سال نوی ۲۰۰۹ استیو با من تماس گرفت. او با خواهرش Mona Simpson که یک نویسنده است در خانه تنها مانده بود. همسر و سه فرزندش برای اسکی بیرون رفته بودند و او آنقدر حالش خوش نبود که بتواند به همراه آنها برود. بیشتر از یک ساعت با هم حرف زدیم. او با به خاطر آوردن آنکه در ۱۲ سالگی می خواسته یک شمارنده فرکانس بسازد و از کتابچه ی تلفن شماره ی Bill Hewlett موسس کمپانی HP را پیدا کرده بود و برای قطعات مورد نیازش با او تماس گرفته بود شروع کرد. جابز گفت که ۱۲ سال گذشته اش در اپل از وقتی که به آن بازگشته از نظر ساخت محصولات جدید او از همیشه در عمرش بیشتر کار کرده است. اما هدف اصلی اش انجام کاری بوده است که Hewlett و دوستش David Packard انجام دادند. ساختن کمپانی ای که آنقدر از نوآوری اشباع شده باشد که از خود آنها بیشتر عمر کند.

او گفت: « در کودکی من همیشه خودم را یک انسان مثل همه می دیدم٬ فقط من به الکترونیک علاقه داشتم. ناگهان چیزی خواندم در مورد یکی از قهرمانان کودکی ام که در مورد اهمیت افرادی که می توانستند در تقاطع انسانیت و علم قرار گیرند صحبت کرده بود و در همان موقع تصمیم گرفتم که من هم یکی از آن افراد شوم. » این جملات شبیه آن بود که می خواست برای زندگی نامه اش یک قالب تعیین نماید ( و به نظر می رسد که این قالب به شکل صحیحی نیز باشد. ) خلاقیتی که در زمان تلفیق انسانیت و علم بوجود می آید موجب ایجاد یک شخصیت قوی می شود و این همان موضوعی ای بود که در زندگی نامه های فرانکلین و انیشتین من به آنها بسیار علاقه داشتم و اعتقاد دارم که این همان کلید ساخت اقتصاد نوین در قرن ۲۱ ام بوده است.

من از جابز پرسیدم که چرا می خواهد من زندگی نامه اش را بنویسم. او پاسخ داد « فکر می کنم تو در به حرف آوردن افراد بسیار خوب هستی » این یک حواب غیرمنتظره بود. من می دانستم که می بایست با افراد زیادی از جمله کسانی که او اخراج٬ سوء استفاده ٬ رها یا حتی بسیار عصبانی کرده است صحبت نمایم و می دانستم که او از اینکه من با آنها صحبت کنم راضی نخواهد بود و حتی از جملاتی که احتمالا آنها در موردش می گفتند واهمه داشت. اما بعد از چند ماه او حتی افراد ٬ دشمنان و دوست دختران قبلی اش را برای حرف زدن با من تشویق می کرد. او هیچ حد و مرزی برای من نگذاشت. او گفت « من کارهای بسیار زیادی انجام داده ام که از انجام آنها راضی نیستم. کارهایی نظیر باردار شدن دوست دخترم و نحوه ی کنار آمدن من با آن مسئله در زمانی که تنها ۲۳ سال سن داشتم. اما خب کارهایی که انجام داده ام هیچ کدام را لازم نیست مخفی نمایم. » او هیچ کنترلی بر روی چیزهایی که می نوشتم نداشت و حتی نمی خواست آنها را بخواند. تنها زمانی در این کار دخالت کرد که ناشر من می خواست طرح روی جلد را انتخاب نماید. هنگامی که او نسخه ی اولیه ی جلد کتاب را دید آنقدر از آن بدش آمد که درخواست طراحی دوباره ی آن را داد. من هم متحیر شده بودم و هم دلم می خواست این کار انجام شود و خیلی سریع موافقت کردم.

من بیشتر از ۴۰ مصاحبه و مکالمه با او داشتم. برخی از آنها رسمی و در Palo Alto در منزل او انجام شده است و برخی دیگر در پیاده روی ها و یا در داخل ماشین یا از طریق تلفن انجام می شد. در ملاقات های دو ساله ای که داشتم٬ او بسیار شفاف بود. البته در زمان هایی نیز مانند همان جمله ای بود که برخی از همکاران گیاه خوار او در اپل در موردش می گویند٬ « میدان تغییر شکل واقعیت. » البته این حالت برخی اوقات برای استفاده ی نادرست از سلول های حافظه ی مغز می باشد که برای همه ی ما اتفاق می افتد٬ اما در برخی اوقات دیگر او نسخه ی خودش و من از واقعیت را می پیچاند و تغییر می داد. برای آنکه بتوانم حقیقت داستان او را چک نمایم٬ با بیش از ۱۰۰ نفر از دوستان٬ آشنایان٬ رقبا٬ طرف های دعوی و همکاران او مصاحبه کردم.

همسر او نیز هیچ محدودیت و کنترلی برای من نگذاشت و حتی درخواست نکرد که چیزی که می خواهم منتشر کنم را بخواند. در واقع او حتی من را تشویق کرد که در مورد شکست های استیو به همان اندازه ی توانایی هایش صادق باشم. همسر استیو یکی از باهوش ترین و افتاده حال ترین افرادی بود که تا به حال دیده ام. او گفت « قسمت هایی از زندگی و شخصیت او وجود دارد که بسیار به هم ریخته است و این یک واقعیت است. شما نباید آنها را حذف کنید. استیو قدرت خوبی در پیچاندن موضوع دارد اما در واقع یک داستان بسیار جالب دارد و دلم می خواهد که این داستان به صورت صادقانه ای گفته شود. »

اینکه من در این کار موفق بوده ام یا خیر را به تصمیم خواننده می گذارم. مطمئن هستم که افرادی در این داستان وجود دارند که این وقایع را طور دیگری به خاطر می آورند یا فکر می کنند که من در دام « میدان تغییر شکل واقعیت » استیو افتاده ام. مانند تجربه ای که در مورد کتاب Henry Kissinger داشتم٬ که یک جورهایی برای نوشتن کتاب استیو جابز آماده سازی خوبی بود٬ فهمیدم که افراد مختلف آنچنان نظرات متفاوت مثبت و منفی ای در مورد استیو دارند که صحیح یا نادرست بودن آنها را به سادگی نمی شد تشخیص داد. اما من بهترین کاری که از دستم بر می آمد را انجام دادم تا بتوانم این نظرهای ضد و نقیض را به شکل عادلانه ای بر روی این کتاب تاثیر دهم به طوری که هویت کسانی که نظراتی را به من دادند فاش نشود.

این کتابی است در مورد یک زندگی با بالا و پایین های بسیار٬ در مورد یک شخصیت بسیار قدرتمند یک کارآفرین که علاقه ی شدید او به کامل بودن موجب انقلاب در شش صنعت شد: کامپیوترهای شخصی٬ فیلم های انیمیشن٬ موسیقی٬ تلفن های همراه٬ تبلت ها و انتشارات دیجیتال. همچنین شاید بتوانید یک مورد هفتم نیز به این لیست اضافه نمایید که خرده فروشی می باشد که البته استیو جابز در آن انقلابی بوجود نیاورد اما آن را بازطراحی کرد. علاوه بر این٬ او راهی برای بازار جدیدی از محتوای دیجیتال به شکل برنامه های کاربردی و نه تنها به شکل وب سایت ها به وجود آورد. همچنین در این راه او نه تنها محصولات جالبی را بوجود آورد بلکه در دومین تلاشش شرکتی را بوجود آورد که DNA خود را به آن اهدا کرد و با طراحان و افراد خلاقی پر شده است که می توانند رویاهای او را ادامه دهند. در آگوست ۲۰۱۱ درست قبل از آنکه از سمت مدیر عاملی اپل استعفا دهد٬ سازمانی که او در گاراژ خانه ی پدری اش راه اندازی کرد تبدیل به با ارزش ترین شرکت دنیا شد.

همچنین امیدوارم که این کتابی باشد در مورد نوآوری. در زمانی که ایالات متحده آمریکا در تلاش آن است که خود را بر لبه ی نوآوری اش نگه دارد و جوامع سرتاسر دنیا در تلاش ساختن اقتصادهای خلاقانه ی عصر دیجیتال می باشند٬ جابز به عنوان نماد قدرت اختراع٬ خلاقیت و نوآوری ادامه دار خودش را مطرح کرد. او می دانست که بهترین راه برای تولید ارزش در قرن بیست و یکم اتصال خلاقیت با تکنولوژی می باشد٬ بنابراین او یک کمپانی را پایه گذاری کرد که برپایه ی ترکیب خلاقیت و مهندسی بسیار قدرتمند بود. او و همکارانش در اپل قادر بودند که جور دیگری فکر کنند: آنها نه تنها محصولات معمول را تغییر دادند٬ بلکه دستگاه ها و خدمات کاملا جدیدی را ارائه دادند که مصرف کنندگان تا آن موقع حتی نمی دانستند که به آن احتاج دارند.

او یک انسان یا رئیس نمونه و سرمشق که بتواند به شکل زیبایی به یک نماد تبدیل شود نبود. او با افکار پلیدش می توانست افرادی که در کنارش بودند را به خشم یا یآس وا دارد٬ اما شخصیت و علاقه ی شدید او و همچنین محصولاتش همگی با هم در ارتباط هستند٬ همانطور که نرم افزارها و سخت افزار های اپل با یکدیگر ارتباط دارند چنان که هر کدام قسمتی از یک سیستم یکپارچه هستند. بنابراین افسانه ی او هم سازنده و هم هشداردهنده است که با درس هایی در مورد نوآوری٬ شخصیت٬ رهبریت و ارزش ها پر شده است.

برای استیو جابز٬ صعود به بهشت روشن نوآوری با داستان والدینش و بزرگ شدن در دره ای که تازه داشت یاد می گرفت چگونه سیلیکون را به طلا تبدیل کند( Silicon Valley ) شروع شد.


کتاب استیو جابز اثر والتر ایساکسون

خدایا ..... بسیار سپاس گذارم

خدایا همواره تو را سپاس میگذارم ، که هر چه در راه تو و در راه پیام تو پیشتر می روم و بیشتر رنج می برم ، آنها که باید مرا بنوازند ،میزنند ،

آنها که باید همگامم باشند ،سد راهم می شوند،

آنها که باید حق شناسی کنند ،حقکشی می کنند ،

آنها که باید دستم را بفشارند ،سیلی می زنند ،

آنها که باید در برابر دشمن حمله کنند ،پیش از دشمن حمله میکنند

و آنها که باید در برابر سم پاشی های بیگانه ستایشم کنند ، تقویتم کنند، امیدوارم کنند و تبرئه ام کنند ،

سرزنشم می کنند ، تضعیفم می کنند ، نومیدم می کنند ،متهمم می کنند،

تا در راه تو از از تنها پایگاهی که چشم یاری دارم و پاداشی ،نومید شوم ، چشم ببندم ،رانده شوم…

تا تنها امیدم تو شود

چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند ، تنها از تو یاری طلبم ، تنها از تو پاداش گیرم ، در حسابی که با تو دارم شریکی نباشد تا :

تکلیفم با تو روشن شود ، تا تکلیفم با خودم معلوم گردد تا حلاوت اخلاص را که هر دلی اگر اندکی چشید ،هیچ قندی در کامش شیرین نیست ،بچشم

این روزها چقدر دلم میگیرد.....

دیروز بزرگی می گفت:

هر وقت احساس کردی ناخودآگاه دلت گرفت، بدان جایی کسی دردی دارد.

هــــــــــــــــــــــی این روزها چقدر دلم می گیرد...!!

ایمان امید وعشق

فسمتی از کتاب "عطیه برتر"نوشته پائولو کوئیلو:
نگذارید که عشق شما اسیر آثار این جهان شود.هیچ چیز این جهان ارزش وابستگی و وقت گذاشتن یک روح نامیرا را ندارد.
روح نامیرا باید خود را تسلیم چیزی کند که نامیراست
واین ها یگانه نامیرایانند:
*ایمان امید وعشق *

ادله الکترونیکی